تبليغاتX
تمام نا تمام من
از ياد نبر كه از ياد نبردمت!

سردرد شدیدی دارم. سرگیجه هم ول کنه من نیست. امروز نمی دونم چرا اینقدر خسته ام دلم می خواد یه عالمه بخوابم.

امروز هم حدود یک ساعتی ظهر با شیرینم حرف زدم اما انگار فقط ۲ دقیقه حرف زدم. دلم گرفته بود. شیرینم قربون صدقه ام می رفت و شیرین زبونی می کرد و همه اش می گفت دستم بهت برسه پوستت را می کنم.

توی دفتر هم که بودم یه ایمیل طولانی بهش زدم و وقتی ظهر داشتیم با هم حرف می زدیم گفتم بازش کن بخونش. فداش بشم وقتی می خوندش کلی شیرین زبونی می کرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

فقط اومدم یه سری به ولاگم بزنم که بسته نشه. یه جای دیگه می نویسم ولی نوشته های این وبلاگم را هم دوست دارم. شاید یه روزی منتقلشون کردم به اوله اون وبلاگم.
+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

هستم ولی اینجا نمی نویسم. با اینکه این وبلاگ را خیلی دوست دارم ولی از گذشته هام خاطرات خوب یندارم و هر چی فکر می کنم می بینم یه مشت سختی و بدبختی و درد بوده. دارم سعی م یکنم آرووم باشم اما به دعای همه نیاز دارم که زودتر به نتیجه برسم و شاد باشم.

التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

مستی هم درد منو دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده منو رها نمی کنه

منو رها نمی کنه

منو رها نمی کنه ...............

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

امروز بازم از اون روزای سخت بود. نمی دونم چه بلایی داره سرم می یاد. خسته ام. م یخوام دوام بیارم. می خوام منم زندگی کنم. قرص های افسردگی انگار دیگه تاثیر ندارن. دارم له می شم زیر این همه فکر و ترس و دلشوره و حرف. خدایا نمی تونم برم دکتر تا مدتی دیگه خودت که می دونی چرا. نه بذار بنویسم اینجا که اگه سالها بعد این وبلاگ بود بیام بخونم و یادم باشه باهام چی کار کردن. به خاطر اینکه ژول نمی دن بهم. خدایا تو شاهدی من دختر خوب یبودم همیشه. خدایا امشب بعد از ۳ یا شاید ۴ ماه رفتم باز مسجد. رفتم نشستم یه دل سیر با خانم فاطمه زهرا حرف زدم. امشب من گدای در خونه اش بودم. امشب من محتاج و گدا بودم و اون شاه و بخشنده و من چشم به بخشش اون دوختم. خدایا به حق این شب ها منو از این در بی مزد و دست خالی رد نکن. خدایا از همه جا مونده شدم. اونقدر بیچاره شدم که دستم ا همه جا کوتاهه و فقط تو می تونی کمکم کنی. خدایا یادته دفعه قبل از اعتکاف و از این مسجد بهم یه مرد خوب دادی که مواظبمه از راه دور. حالا امشب ازت خواستم کمکم کنی که به زودی بتونم برم  .خدایا التماست می کنم. خدایا به حق آبروی حضرت محمد به حق آبروی خانم فاطمه زهرا به حق آبروی امام حسین کمکم کن..

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

خدای بزرگ شکرت که بهترم

نمی دونم چرا بعضی وقتها اینقدر دیر به فکر خودمون می افتیم. یک هفته بود که قرص های افسردگی را مصرف می کردم تا دیشب که قرص ها تمام شد و من امروز حالم خیلی بد بود. دلم می خواست زود عصر می شد تا من برم پیش دکتر. وقتی رفتم بیمارستان مجبور شدم حدود یک ساعت منتظر بشینم تا مریضی که توی اتاق دکتر بود بیاد بیرون و دیگه داشتم می مردم از فکر و خیال و سردرد. دکتر خوشحال بود از اینکه قرص ها تونسته کمکم کنه و کلی هم باهام حرف زد. با وجود اینکه الان دارم از سر درد و فشار پایین بیهوش می شم دیگه ولی قرصهام را که دکتر گفت گرفتم و خوردم و خوشحالم که فردا حالم بهتر می شه. اونقدر حالم بد بود که چند بار خواستم برگردم به اتاق دکتر و یه حرفای دیگه که به ذهنم می رسید را بگم ولی کمی می ایستادم و باز بر می گشتم که برم خونه. من باید این قرصها را سالها پیش می خوردم. اما خوب خوشحالم که خودم تونستم به خودم کمک کنم. خدایا شکرت.

مهربونم ممنونم که با مشکلی که پیش اومد برام به خوبی برخورد کردی و بهم امید و روحیه می دی. دوستت دارم و امیدوارم این دوری ها هر چه زودتر تمام بشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خسته ام امشب. خیلی خیلی خسته.

فکر بستری شدن توی بیمارستان تمام بدنم را لرزند. وقتی دکتر داشت برام توضیح می داد که نیازه حداقل یک هفته بستری بشی توی بیمارستان پاهام می لرزید. دستم را گذاشته بودم روی پاهام و محکم فشار می دادم که دکترمتوجه نشه. خوشبختانه دکتر خوبی بود. نمی دونستم چی باید بهش بگم درست. گفتم: راستش من نمی دونم چی باید بهتون بگم دقیقا. دکتر گفت: هر چی دوست داری و اصلا چی شد که تصمیم گرفتی بیایی امروز پیش من؟؟

گفتم: خسته ام. می ترسم. مدام گریه می کنم. مدام توی تختم می رم و خودمو زیر پتو و قایم می کنم. نمی خوام با کسی حرف بزنم. دوست دارم همه اش شب باشه که همه خوابن و من بیدار باشم. فکر مردن و خودکشی مدام توی ذهنمه. همه اش تا ناراحت می شم یه چیزی که تیز باشه فرو می کنم توی دستام یا بدنم که دردم بگیره. می رم یه عالمه فلفل می خورم که از سوزش گریه کنم.  سر گیجه و حالت تهوع دارم. بیشتر از یک هفته است که سردردم خوب نشده و ......

 اونقدر گفتم و گفتم که بهم گفت آرووم باش. با کی آمدی دکتر؟؟ بگو همراهت بیاد تو. گفتم: تنها اومدم و اصلا خبر ندارند من اومدم دکتر روانپزشک. بهم گفت: باید حداقل به مدت یک هفته بستری بشی و از خونه دور باشی. گفتم نمی شه. گفت: برگه بستری برایت م ینویسم با مهر خودم ببر به پدر و مادرت نشون بده که بیارن تو را بیمارستان برای بستری شدن. گفتم: نه نمی تونم چون مسخره ام می کنند و بهم می خندند. گفتم: بهم قرص بدین. گفت: قرص بهت نمی تونم زیاد بدم چون توی شرایطی که شما هستید قرص دادن مجاز نیست. خواهش کردم که یه چیزی بده من ذهنم کمی آرووم بشه. گفتم: خواب آور نباشه. گفت: فقط ۵ تا دونه قرص می دم و  بعدش دوباره بیا پیشم. گفت: من منزلم همین جا پشت بیمارتان است. هر وقت خواستی و حس کردی به من نیاز داری که باهات حرف بزن بیا بیمارستان. من را می یاد صدا میزنند و نهایتش ۵ دقیقه بعد می تونم ببینمت. گفتم: باشه ولی خواهش می کنم بهم قرص بدین.......

درب اتاق دکتر را بستم و شروع کردم به راه رفتن ولی گیج بودم و بازم ترسیده از اینکه چه بلایی داره سرم می یاد؟؟؟؟؟؟؟ اونقدر ذهنم مشغول بود که یادم رفت باید آزمایش خون می دادم برای درد معده و دل دردی که این روزا دارم. رفتم به سمت داروخانه بیمارستان. قرصهایم را گرفتم. بعدش دیگه حواسم به آزمایش نبود. رفتم از بیمارستان بیرون. کمی راه رفتم  تا تاکسی گیرم اومد و برگشتم خونه. توی راه اصلا گیج بودم. من نباید اینطوری می شدم. کی منو به این روز انداخت؟؟ خودم خوب می دونم بیشترش تقصیر کیه ولی چه کنم که تنها راه فرار ازش رفتنه.

اومدم خونه و بهت زنگ زدم. بهت گفتم دکتر چی گفته. نمی دونم چی شد که از حرفات ناراحت شدم و زدم زیر گریه. من حالم خوبه به خدا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

چند روزه می خوام بنویسم ولی حالم خوب نیست زیاد. دوباره اون استرس های کشنده اومده سراغم و مدام معده درد و سر درد دارم. نمی دونم بالاخره کی این دوری ها تمام می شه؟؟ دوست دارم بیام پیشت عزیزم. امشب مامان گفت: کاش زودتر بروی.

منم خسته ام اما بیشتر از شما که سالهاست ازتون فراری ام. عزیزم ممنونم که هستی و بهم امید میدی. نمی دونم چی باید بشه که من بتونم بیام. اصلا گیجم. تو می جنگی و می حواهی منو ببری. منم که اینجا گیر کردم و دستم از همه چیز کوتاهه. کاش حداقل می تونستم یه چیزی برایت بفرستم. دلم برات تنگ می شه. کاش صدایت را برایم ضبط می کردی. به صدات محتاجم عزیزم. دوستت دارم و می دونم همین روزها باید آماده سفر بشم که بیام پیشت.

خدایا توکل به تو

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خسته ام اما نه خسته نیستم.

بابا کشتم خودمو با این انرژی منفی و مثبت. آهای ی ی ی دنیای انرژی در گوشتو بگیر تا نشنوی چی می گم  : مردم از خستگی و این همه حرص خوردن. خوب حالا اگه خواستی گوشاتو ول کن و گوش بده: دارم می میرم ا زخوشی

نمی دونم فقط می دونم این روزا دنبال معجزه می گردم و جالبه اینکه حس می کنم هر لحظه باید گوش بزنگ باشم. نمی دونم این معجزه از در می یاد یا دیوار ولی از هر جا می یایی بیا جیگر که آغوش وا کرده و منتظرم که بپری توی بغلم. بیا دیگه معجزه جان

دردت به جونم که چند روزه مریضی و منو حسابی دلتنگ کردی. ان شاءالله که زود خوب می شی چون با اجازتون دارم دق می کنم. فقط می دونم حوصله ام خیلی سر می ره بی تو. نه اینکه فکر کنی بی کارم . نه یه خدا خودت خوب می دونی چقدر خسته می شم ولی می خوام بدونی فقط دوست دارم صدات را بشنوم صبح تا شب.

قربون چشات که یه دنیا بهم آرامش می ده می دونم این روزای دوری همین روزا تمام می شه.

خدایا می سپارمش به تو

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا می خندم اما می دونی چقدر خسته ام و شاید زخمی از دیگران. خدایا دارم زور می زنم بهش نگم خسته ام اما تو خبر داری که سخته. شب نشسته بودم جلوی تلویزیون روی مبل و همینطور که تلویزیون می دیدم اشک می ریختم. راستش خسته ام از آدم های اطرافم و کارهای زجر آور و .....

متنفرم. نمی دونم خدایا فقط تو می دونی چه جوری تمام می شه ژس کمکم کن. خواهش م یکنم. بهت محتاجم.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

هستم و تو هستی و این نشونه این است که خدا هم هست.

داشتم کتابی که چند ماهه شروع کردم را می خوندم و بعضی جمله هاشو می نوشتم. به این فکر افتادم که امشب که اومدم پای نت یه سری به پیوند های وبلاگم بزنم. مخصوصا به یاد کایند عزیز افتادم و خیلی هیجان انگیز بود که وقتی اومدم یه سری به نظرات وبلاگ زدم دیدم برام نوشته. احتمالا این هم از اثرات اون کتابه که م یخوندم. بهترین روزهای زندگیم داره م یگذره و اگه خودم خوب نگذرونمش این آدم های بی ارزش اون را مثل این ۲۶ سال به بدترین و زشت ترین روزها تبدیل می کنند. اما من نمی ذارم چون من باید محکم باشم. من یه سربازم و یه سرباز همیشه پابرجا و محکم و همیشه برنده است. یه سربازی که می خوام تا ابد توی سنگر زندگیم با اونهایی که نمی خوان من شاد و خوشبخت باشم بجنگم. پس حالا که خدا هست و من و تو هم هستیم زندگی بی نظیره.

کاین جونم ممنونم عزیزم . با قدمات خوشحالم کردی

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

مهربونم سلام

بازم تو اون دور دست ها داری می جنگی و من دارم این دورتر ها برای دیدن تو ثانیه شماری می کنم. می دونی که باید تلاش کنیم تا به جاهای خوب برسیم. می دونم همین روزها خبر های بهتری برای هم خواهیم داشت. مهربونم مواظب خودت باش. دلم یه خونه ی جدید  می خواد . ممنونم که خوبی و بهم امید می دی برای آینده قشنگمون.

دوستت دارم و منتظرتم که برگردی خونه .

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

دلم می خواد بنویسم برای تو و برای خودم اما ته دلم غمگینه. درسته هر روز یه عالمه با منی و کلی با هم حرف می زنیم ولی اینها کافی نیست برام. می خوام کنارت باشم. می دونم این روزها هم تمام می شه و کنار هم خواهیم بود سالیان زیادی اما باورکن تحمل این روزا خیلی سخته.

مهربونم مواظب خودت باش و ممنونم که هستی

به داشتنت افتخار می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

تا حالا شده به این فکر کنی که توی تخت افتادی و همه دورت جمع شدن ( البته اگه خوش شانس باشی و کسی دورت باشه) خلاصه دورت جمع شدن و تو داری نفس های آخر را می کشی؟؟ واقعا بشین فکر کن اگه بدونی داری می میری و هر لحظه ممکنه که دیگه توی این دنیا نباشی چه حالی خواهی داشت؟؟؟ راستش داشتم به این فکر می کردم که وقتی یه دفعه حس کنی نفس های آخر داره می یاد و الان دیگه بودنت تو یاین دنیا تموم می شه چه حالی به آدم دست می ده؟؟ تصورش بدنم را لرزوند. کاش اگه قراره مرگی هم باشه یه دفعه و در یه چشم به هم زدن باشه. من می ترسم. می خوام همین جا بمونم توی اتاقم. داشتم به این فکر می کردم که وقتی یکی از اطرافیانت داره زبونم لال می میره  و تو درکنارش هستی چه حالی می شی؟؟ واقعا اون لحظه چی باید بهش گفت؟؟ وقتی می دونی داره از ترس سنگ کوب می کنه که الان که چشمایش را می بنده و اون لحظه ای که دیگه تو یاین دنیا نیست چه اتفاقی می افته؟؟ اونقدر توی فیلم ها و توی حرفا ما را م یترسونن که دیگه سعی م یکنی به مردن فکر نکنیم. یادمه یه نوار اون سالی که تازه دانشگاه قبول شده بودم بچه ها آوردند خوابگاه و شب که همه ی چراغ ها خاموش بود  و بچه ها خواب بودند گذاشتیم و گوش دادیم. من که راستش ترسیده بودم. سیاحت غرب بود آره همین نوار بود. نمی دونم اون شب ترسیدم شاید از صداهایی که از توی اون نوار مسخره د رمی اومد و شاید از در و دیوارهای اون خوابگاه قدیمی که جزو آثار باستانی آباده بود و دانشگاه حق ترمیم اون را نداشت. یادمه ۲ تا خونه بود که با یه راهرو بارک و تنگ و کوتاه به هم وصل شده بود. یه حیاط بزرگ بود و حدود ۲۰ تا اتاق دورش و یه اتاق بزرگ که در قسمت بالای حیاط بود. ۲ تا اتاق کوچیک با پله های باریک و تیز دو طرف این اتاق بزرگ بود و مثلا شده بود کتابخونه. البته کسی جرات نداشت بره اون تو درس بخونه چون واقعا یاد نوار سیاحت غرب می افتادیم. این ۲ تا اتاق ۲ تا پنجره چوبی و قدیمی داشت که به سمت پشت بام باز می شد. یادمه همون هفته اول که رفتیم خوابگاه نیمه های شب توی تاریکی حیاط چند تا پسر از پنجره ای که به اتاقهای اون بالا( کتابخونه ) باز می شد اومده بودند توی حیاط و رفته بودند وایساده بودند پشت درب اتاق ها و دستاشون را گذاشته بودند به شیشه و توی اتاق را که بچه ها دراز کشیده بودند تا بخوابند را نگاه کرده بودند. یادمه خواب و بیدار بودم که صدای جیغ شنیدم. از اتاق پریدیم بیرون و رفتیم توی اون یه حیاط. یکی از بچه ها انگار جن دیده بود سفید شده بود و می لرزید. خلاصه زنگ زدن نیروی انتظامی و چند تا سرباز اومدن رفتن روی پشت بام ولی خوب کسی نبود دیگه. می گفتن پشت بام به یه خرابه راه داره که بیشتر وقت ها پسرهایی را اونجا گرفتن که در حال کشیدن مواد مخدر بودن. خلاصه ترس ما چندین برابر شده بود. خسته ام دلم نمی خواد به گذشته فکر کنم. می ترسم از آینده. دیروز بهم گفتی: شر یه وقتی یه ساعتی یه روزی یه جایی این فقط تویی که باید بیایی و نجاتم بدی. من ترسیدم. ازم نخواه توی همچین وضعیتی باشم. می خوام خدا دستاش همیشه پشت کمرم باشه. نم یخوام تنها بمونم. نمی دونم چرا اینقدر چند روزه باز غصه دارم. از ظهر که بچه ها م ییان خونه باید درس بپرسم و درس یاد بدم بهشون تا شب. اگه شب ها تو نبودی که دیگه می مردم. دیروز ظهر زنگ زدم اداره گذرنامه بهم گفتن ۵/۱۲/۸۷ بیا برای کمیسیون دوباره. حس کردم از توی وجودم یه چیزی داره آب می شه. گوشی را که گذاشتم توانایی نداشتم که وایسم. فقط گفتم: خدایا هیچ وقت دیر نمی کنی. آرووم دراز کشیدم روی تختم و با خودم گفتم: خدایا بنده های بدت چه جوری زندگی می کنن؟؟ گفتم : خدا کنارم باش.

خیلی حرفا دارم اما نایی برای گفتن ندارم. خدایا ببخشم و کمکم کن.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

تمام ناتمام تو
به ناتمامیم قسم
که نا تمام مانده است


تمام اگر شویم ما
تمام نا تمام ها
به ماتم تمام ما
تمام روز گریه میکنند


تو ناتمام و من چینین
ز ناتمامیم دریغ

تمام شد تمام من
ببین چه گریه میکنم ...

که ناتمام مانده ام در این همه تمام ها
بیا ببین تمام من
زناتمامی من است
که زنده مانده است هنوز

اگر تمام میشدم
تمام قصه های من
تمام میشدند و من
زناتمامیم دگر
به نزد ناتمام تو
تمام شعر ناب را
که چون من و تو ناتمام
در این وبی که ناتمام مانده است
تمام نکرده ناتمام
رها نکرده بودمش .

ممنونم از شاعره خانم که این شعر زیبا را برای من نوشته توی نظراتم.
+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

بازم همه جا تاریکه و من بیدارم. هستم چون تو هستی. شادم چون تو بهم لبخند می زنی. امروز عجب روز پر از درگیری های ذهنی بود. کلافه شدم حسابی. یه کوه نعناع بود که باید پاک می کردم که خشک کنم برای خودم که ببرم با خودم. شکور هم امتحان عربی داشت فردا. کارهای خونه هم که دیگه نور علی نور شده بود. جالبه حتی دلشون نمی یاد ظرف ها را کمک من بچینند توی ماشین ظرفشویی در صورتی که می بینن من کار دارم. واقعا ما آدم ها چقدر خودخواهیم. چقدر بد شده این روزها. با زور خودمو نگه م یدارم که دختر خوبی باشم و گریه نکنم ولی نمی شه. دیشب پای کامی گریه کردم و تو توی نت ندیدی و من خوشحالم که ندیدی. یعنی همه اش را مدیون انعکاس نور هستم که اون همه قطره اشکی که می اومد پایین را نمی دیدی. دلم گرفته بود. یعنی سر شب دیشب خوابیدم تا شب که تو از سر کار بر می گردی سرحال باشم. اما به جای ساعت ۲ ساعت ۳:۳۰ بیدار شدم و داشتم سکته می کردم. دویدم کامی را روشن کردم و نشستم سرش. خدا را صد هزار بار شکر کردم وقتی دیدم هستی. حرف زدیم با هم و من دیدمت. دلم هم آرووم بود چون هستی و هم بی قرار بودم. خسته بودی قربونت بشم. نمی دونم حرف از چی شد که گریه ام گرفت و همینطوری که اشکام می اومد خودم توجه کردم به وب دیدم اصلا اشکام روی صورتم پیدا نیست منم با خیال راحت گریه کردم. البته شاید اگه خوابت نمی اومد می فهمیدی ولی تو خیلی خسته بودی.  روزای بدی داره می گذره. یعنی راستش یه لحظه م یگم روزای خوبیه ولی یه ثانیه دیگه م یگم چه روزای بدی داریم. من نباید اینجا باشم. من می خوام بیام. اما خوب مشکلاتی هست که به قول خودت همه ی کارهام را خدا خودش داره درست می کنه. آره عزیزم من می یام چون من می خوام و تو می خواهی و خدای بزرگی که حضورش بین من و تو خیلی عمیقه.

چقدر بی تو بودن سخته. چقدر وقتی عکسات را می بینم ذوق می کنم. می شینم و با عکسات حرف می زنم و دست می کشم روشون و بوست می کنم. مجبورم روزی چند بار مانیتور را تمیز کنم که جای لبام رویش نمونه.  

بابا گیر داده بازم که چقدر داره طول می کشه. نمی دونم چی کار کنم؟؟ تو هنوز نرفتی برای آزمایش و اوضاع همه جا هم که به هم ریخته این روزا. نمی دونم چه جوری درست می شه البته اهمیتی هم نداره چون خدا خودش برای درست کردن کارهای من هزار ها هزار راه بلده و فقط من باید بشینم و نجات خدا را ببینم. ساعت ۲:۲۰ شب است و تو هنوز سر کار هستی. بهم می گی بخواب ولی راستش بدون شب بخیر گفتن به تو خواب به چشمام نمی یاد. بخوابم هم صبح لا بغض از خواب بیدار می شم و امکان نداره تا ظهر چندیدن بار گریه نکنم. دلم برات تنگه. ممنونم ازت که اینقدر مهربونی. ممنونم که مال من هستی. چقدر شیرینه روزی که به هم برسیم. چقدر دلم به تب و تاب می افته برای دیدنت. خدا را شکر که دارم می یام پیش تو. دورت بگردم دارم می یام که کلی شلوغ کنم خونه ات را و بشم یه پیشی  از همون پیشی ها که می خواستی تا صبح روی پشت بوم ها دنبالم بدوی و همه را از خواب بیدار کنی از بس میو میو کنیم با هم. می یام که پیشی باشم و خودمو برات لوس کنم. می یام که یه عمر دوستت داشته باشم. می یام که بودنی چقدر داشتنت قشنگه. بهم می گی : خوشگل من همه چیز درست می شه . اما خبر نداری گریه ها فقط آروومم می کنن نه چیز دیگه. این روزا دلم دنبال بهونه نمی گرده. دیشب دم صبح خواب می دیدم دارم از زهرا خداحافظی می کنم برای همیشه. زهرا هم منو بغل کرده و ۲ تایی داریم توی بغل هم گریه می کنیم و پدر زهرا داره ازمون عکس می گیره. نمی دونم انگاری وقت سفره به سوی تو. هر چی هست دلم می گه داره تموم می شه همه ی تنهایی ها. دوست دارم زود تمام بشه. 

مهربونم چشم به راهتم که برگردی خونه و بذاری قبل از خواب روی مثل ماهت را ببینم. می بوسم پیشونی ات را و چشماتو و محکم بغلت می کنم و می گم: خدا را شکر که هستی.

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

دستاتو باز کن دارم می یام. دیگه نمی نویسم اما می خوام بگم. بگم یه ستاره هنوز توی آسمونه و داره بهم چشمک می زنه. بذار خیال کنم همین روزا تمام می شه. من می ترسم از آینده. از بی خیلی چیزها بودن ها و از با تو بودن ها. من می ترسم از اینکه کم بیارم. آره عزیزکم می دونم تمام می شه این روزا اما جات خالیه توی تمام این لحظه هایی که مثل سایه کنارم دارمت. من هستم با یه مشت عکسی که موجش  اونقدر قوی بود که حال بد این روزامو زیر و رو کرد. من نگات کردم و نفهمیدم چی بودی و چی شدی. تو چی بودی؟؟

وقتی از اتاق می رفتی توی مغازه آرزو داشتم سرت خلوت بشه و برگردی توی اتاقت پای کامی و دوباره بگی سلام . من سلام را هزار بار برای خودم تکرار کردم اما فقط با سلام تو چشمام می خندید. حرف دارم یه عالمه حرف که این روزا نمی یاد از دهنم بیرون. این روزا گم شدم توی هیجان ها و ترس ها و استرس ها. مریم بهم گفت: بخند عروس خانم. نگاش کردم و آه کشیدم. من راضی ام به دور بودن ها چون می دونم همین روزا خدا خودش دستامو می گیره و می بره به یه شهر دوری که تو توش منتظر اومدنمی. من تنها و تو تنهاتر از من و خیلی ها تنهاتر از ماها. نمی دونم چی می شه که همه چیز تغییر می کنه. کاش خدا دفتر زندگیمونو می داد دستمون می گفت حداقل از بر کنیم زندگی را که اگه هزار بار هم تکرار بشه توش در جا می زنیم. تو بخند من می خندم اما چشماتو ببند تا من گریه کنم. می می گم قربونت بشم. تو می گی عشق من اما در گوشاتو بگیر می خوام زار بزنم. تو هستی و من تنهام . من هستم و تو تنهایی. این دیگه چه مدل زندگیه که ما داریم؟؟؟ خیلی وقت ها کنار هم و توی بغل هم خوابیدیم ولی به یکی دیگه فکر می کنیم پس اگه تو با دور بودن به من فکر می کنی من همین جا یعنی این دوره دور می مونم. اما شب ها چشماتو که می بندی بگو خدا چشماتو به جای من بوس کنه تا خوابت ببره.

داشتم ناهار درست می کردم و کلی توی فکرم بودی که دستمو بریدم. دستمو بوس کردم و گفتم این بوس را یه فرشته مهربونی فرستاده که خودش باعث شد دستم ببره. شب ها دلم نمی خواد بخوابم چون تو به خوابم نمی یایی اما دوست دارم صبح تا شب را بخوابم چون بی تو هیچ چی نمی خوام. من یه دوست بودم و تو یه چیزی فراتر از یه دوست و یه همدم. من هستم . تو بودی . رفتی. اومدی که برای همیشه باشی. 

اما تو همیشه بودی. توی سالن پلیس نشسته بودم کنار دیوار روی زمین و گریه می کردم و می گفتم: کجایی؟؟ دارم می شکنم. خدایا شکرت که منو برگردوندی وسط راه و یه هفته هم نگهم داشتند. آرزو داشتم بایی و منو ببریی . ترسیده بودم خیلی و تو کم بودی توی لحظه هام. آخیش چه روزای بدی بودی. با تو گریه کردم اون روزای پر از درد و مریضی. چه بازی هایی داره این زندگی که توی همون مسجدی که یه فرشته را بهش می بخشی  درست همون جا و یه شبی مثل همون شب بهت فرشته ات را پس می ده. این روزا چقدر سست شدم توی راز و نیاز با کسی که بودنم از اونه. شکر کردن باید چه جوری باشه که بدونی شکرگذارتم برای داشتن همسر مهربونی که به داشتنش افتخار می کنم؟؟؟من دوستان خوبی داشتم. دوستان زیادی که به واسطه نوشتن این وبلاگ پیدا کردم اما کسی که باعث شد این وبلاگ را بسازم حالا خونه ای برام ساخته پر از آرزوهای قشنگ. امشب بذار باهات بیام خونه خودمون. نکنه چشم به راهم نباشی وقتی می یام. بذار چراغ ها خاموش باشه وقتی می رسم. بذار چشمام را ببندم و دستام را بکشم روی صورتت و حس کنم مهربونی چه جوریه.بذار بو کنم مهربونی را. بذار دست بکشم روی چشات که برای دیدنشون دارم هر ثانیه را با جون دادن می گذرونم که بازشون بکنی و بهم نگاه کنی. بذار دست بکشم روی موهات همون موهایی که غصه می خوردی که ریختن از بس کورتن زدی. من تو را دارم پس تا چراغا خاموشه محکم بغلم کن و بهم بگو: شر دیدی گفتم هر چیزی به وقتش و وقتی که وقتش برسه خدا خودش درستش می کنه. وای وای باز نکنی چشاتو. آخه بازم حرف دارم. می خوام دستاتو بذاری روی لبام و چونم. یادته بهم می گفتی: بازم آبغوره گرفتی؟؟؟ آره دستاتو بذار روی چونم و لبام که خیلی توی نبودن تو لرزیدن از گریه و درد. من هستم این وره دنیام اما چشم باز کنی می بینی کنارتم شونه به شونه. چقدر شب ها که تو آرووم و خسته بر می گردی خونه خوبه. چقدر دوست دارم ظهر ساعت بشه ۱:۳۰ و من بگم خوب اونجا ساعت ۱۰ صبحه پس برم زنگ بزنم و با هیجان و ذوق تلفن را قایمکی می برم توی اتاقم و شمارتو می گیرم و وقتی می رسه به ۲۵ اولین بوق آزاد را می زنه.

من تمام پول جهیزیه ام را دادم به کسی که گفت: بیا منتظرتم اما حالا بی من می یاد پای نت و بی من روزاشو می گذرونه. خدایا چرا نمی زنی توی سرمون وقتی یه چیزی را زور می خواهیم. نباید ماشین فروش می رفت ولی من خیلی نذر و نیاز کردم که فروش بره و با همون پول ۱ هفته رفتم توی ساختمان پلیس جون دادم و از پشت میله ها به خیابون کثیفی نگاه کردم که نمی تونستم برم تویش قدم بزنم.

مدام در تب و تابیم و بالا و پایین می ریم اما انگار زندگی همش همین هاست. امشب از چند تا دوست نوشتم که این چند سال خیلی حضورشون رنگ داشت. ممنونم از همتون. آه یادم رفت بگم من همسری دارم که دوستش دارم و به داشتنش افتخار می کنم. اگه اینجا از اون دوست ها نوشتم معذرت می خوام از همسری که تمام زندگیش داره صرف کارهای من می شه ولی خواستم توی این شادی من شریک باشند. می دونم اگه بدونن من دارم ازدواج می کنم خوشحال می شن. من کسی را دارم برای همیشه که مثل کوه شده برام و ازم می خواد براش کوه و تکیه گاه باشم. سرمو بالا می گیرم وقتی می دونم تو همسر من هستی. نمی دونم آخرین باری که اینقدر خدا را شکر کرده بودم چه زمانی بود؟؟ ولی می دونم تو و خوبی هات باعث شده بیشتر با خدا باشم. تو با خدا اومدی و با خدا موندی. من هستم اما دورم. شب ها باید دم درب خونه چشم به راه اومدنت باشم ولی نیستم و تنهایی توی تاریکی و سکوت می یایی خونه و خسته می خوابی بدون شام. اما قول می دم تلافی همه ی این روزا را بکنم و هر ثانیه هزار هزار بار باهات باشم.

درگیره کارهای اداری هستیم و بعدش هم آزمایش خون و ادرار . بعدش هم که یه روز خوب که خدا خودش صبح بیدارم می کنه و چشمام را در نبود تو می بوسه. با مامان و بابا و بچه ها می ریم محضر و عقد می کنیم. روزی که می رسم بهم می گی ماهی قرمز هایی که برام خریده بودی و گذاشتی سر سفره هفت سین ( خونمون همون خونه ای که من ندیدمش )خونمون چه شکلی بودن؟؟؟ لباشون شاید بوس می خواسته . یادمه کوچولو که بودم وقتی می خواستم ماهی کوچولو بشم لبام را جمع می کردم توی دهنم و لبام که جمع می شد را تکون می دادم مثل ماهی ها. حیف که ماهی هام مردن و نشد ببینمشون اما یادت باشه سال دیگه برام ۲ تا ماهی ۳ دم بخری و ظرف ماهی ها را هم بذاریم کنار گل های تازه و خوشبوی توی سفره. نکنه ماهی هام دلشون بگیره. نکنه به من حسودی کنند که تو را دارم. نکنه یادت بره چقدر خوشبختیم که کنار هم هستیم. نکنه دلت بگیره و به من نگی.

هر چی که هست مهم اینه تو مال منی و من مال تو و خدا مال ما

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط شروین  | 

دارم می نویسم برای تو که ازت دورم ولی هزار بار از خودم به خودم نزدیک تری. این روزا نمی دونم چی بگم؟؟ خسته ام اما خوشحالم. خیلی حرفا دارم اما وقت نوشتن نیست. راستش نوشته هام کمی گنگ و مبهمه برای همه اما تا چند روز دیگه یه خبر خوب خوب خوب می دم . البته برای خودم انگار یه معجزه است اما خبر شیرینی است. شاید بعضی ها شوکه بشن ولی زیاد شاخ در نیارین چون هنوز معجزه کامل نشده. خدایا شکرت که یه دوست خوب بهم دادی که حالا زندگیم و لحظه هامو شیرین تر کرده. اگه این روزا گله و ناله و بی قراری می کنم همه اش از دوری تو است. این روزا خیلی خسته می شی. ان شاء الله خودم می یام و کلی ماساژت می دم و همه ی خستگی ها را از تنت در می یارم. وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ی ی ی ی ی که چقدر خوشبختیم. خدایا ممنونم. خدایا شکرت. مواظبش باش و زود کارامون را درست بکن.

همه هستی منی عزیزم. می بوسمت

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

خدایا شکرت. امروز یه خبر خیلی بد بهم رسید یه حدی که چندین ساعت ناله کردم به جای گریه. زار زدم. قلبم درد گرفته بود. به هیچ کس نمی تونستم دردم را بگم. فقط گریه کردم. خدایا بنده بدی بودم؟؟ خدایا من دیشب گریه می کردم به خاطر ۴ ماه دوری حالا می گن یک سال. خدایا حرفی ندارم بگم. خیلی احساس ضعف می کنم. خدایا رحم کن. خدایا بازم رحم کن بهم. التماست می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط شروین  | 

مهربونی که این روزا داشتنت برام از نفس کشیدن مهم تر و با ارزش تر شده می خوام بدونی دارم بی تو جون می کنم . آخه بی تو بودن که زندگی نیست. چند روزه عزاداری برای عزیزی که رفت و حسرت به دل ما گذاشت برای دیدن و بوییدن و بوسیدنش. کاش یه کمی دیر تر رفته بود می ذاشت تو بازم بغلش بکنی و توی بغلش اشک شادی بریزی. الهی بمیرم برات که دور بودی و ندیدی. خدایا چی بگم؟؟ تو خدایی و ما بنده ها از هیچ چی خبر نداریم. چه شب بدی بود اون شبی که زنگ زدم و گفتی: مسیح خان رفته ( خدا رحمتش کنه) . نمی دونستم چی بهت بگم؟ واقعا زبونم بند آمده بود. کمی حرف زدیم و تلفن را قطع کردیم. چقدر دلم گرفته بود. من ندیده بودم پدربزرگت را ولی خوب تو برام کلی ازش تعریف کرده بود خلاصه تلفن را که قطع کردم کلی گریه کردم. آخه چرا باید الان می رفت و این همه غم را به دل ما می ذاشت. عزیزم به خدا بسه دیگه. دلم می خواد این روزا بعضی وقت ها به خدا بگم خدا دست از سر عذاب دادن ما بردار. ما که بنده بدی نبودیم. پس تو کمکمون بکن. دارم این روزا سعی می کنم وقتی باهات حرف می زنم خودمو آرووم و شاد نشون بدم ولی م یدونی که شاد نیستم و کلی هم غم دارم. چون داره ۶ ماه تمام می شه. امروز ماهگرد ۵ بود. ۵ ماهه که من و تو مال هم هستیم. البته زبونی نه قانونی. ان شاءالله به زودی قانونی هم می شه. راستش خجالت می کشم از اینکه توی این وضع که تو عذارداری حرف از عقد کردن بزنم ولی عزیزم مطمئنا اون خدا بیامورز بهتر از تو الان حال و روز منو می دونه و خوب می فهمه که من نیاز دارم به این سند. عزیزم می دونم همه ی این روزها تمام می شه و کنار هم خواهیم بود برای همیشه. می دونم کلی روزهای خوب داریم که باید بگذرونیم. می دونم همه چیز درست می شه. همسر عزیزم ممنونم که اینقدر خوبی و بهم امید می دی. ممنونم که مال منی. ممنونم که می فهمی. ممنونم که خوبی. راستی بسته سوم هم توی راهه که به دستت برسه. امیدوارم این بسته هم به دلت بشینه و خوشحالت بکنه. دیگه خودت ببخش آخه می دونی که با کمی بودجه مواجه هستم ولی هر چی هم که دارم مال تو و برای خوشحال کردن تو است. قربونت بشم مهربونم. مواظب خودت باش و زود بیا. خدایا مواظب عزیز راه دورم باش و زود زود برسونش به من.

                                                                                                            همسرت

                                                                                                               شر

 تا یادم نرفته بگم اون دوستانی که به وبلاگم سر می زنند و پیغام می ذارن که بهشون سر بزنم باید بگم به اینترنت زیاد دسترسی ندارم. اما قول می دم بالاخره یه روز به همه دوستان خوبم سر خواهم زد.

لطفا برای من و عزیزم و حل شدن مشکلاتمون دعا کنید این روزها.

ممنوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط شروین  |